شعر - حميد شرفي - دختر گل‌فروش

شنبه، 3 بهمن 1388
وبلاگ شايد فردا...


پایگاه خبـری انصارنیوز




در خيابان چه خوب مي رقصد دختري كه لباس او بور است

شانه استخوانيش پيداست، پاي او خسته است، رنجور است

و شبيه تمام كودك ها يك ستاره در آسمان دارد

او شبيه من و تو مي خندد، اشك او مثل اشك ما شور است

گلفروش است، نرگس آورده، « گل دارم! دسته اي هزار تومن»

پشت دستش ولي چرا زخم است؟ زهر خندش كه:

- جاي وافور است

- مادرت مثل اينكه نابيناست؟

- عمه يلدا؟...  نه! مادر من نيست...!

      بچه ي ديگري بغل كرده، چشم او روزها فقط كور است!!

      عمه يلدا برايمان هر شب نان خشك و پياز مي گيرد

       - دخترك زير چشم مي خندد -

 بيني او شبيه شيپور است!

       عمه يلدا رئيس هم دارد! هرشب او را به فحش مي بندد

        آنكه ماشين خوشكلي دارد... او كه...

-  خُب؟!...

   وای! از ادب دور است!

شهر با دخترك نمي رقصد، آسمانش هواكش درد است

دسته ي نرگسي كه پژمرده، چشم خيسي كه زرد و كم نور است

- «گل بخر!»

(التماس تلخي داشت)

                  «ظهر شد! دشت اول من باش!»

(رد اشكي سياه مي لغزد، عكس من در دو چشم محصور است)

- همه اش را اگر كه من بخرم، مي شود چند؟

- ده هزار تومن!

                     ميخري؟!!

- آره مي خرم...

                اما.... صبح فردا دوباره مجبور است

با كمي رقص دل بسوزاند...

با كمي رقص دل بسوزاند...



ارسال برای دوست       چاپ این صفحــه